پنجشنبه

باید امشب بروم

کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد سهراب
آشنا بود صدا
مثل هوا با تن برگ
بوی هجرت میاید
بالش من پُر آواز پر چلچله هاست
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کسی زاغچه ائی را سر یک مزرعه جدی نگرفت
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که باندازه پیراهن تنهائی من جا دارد بردارم و
بسمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو به آن سمت بی واژه که هم واره مرا میخواند
یکنفر باز صدا زد سهراب
کفش هایم کو

چهارشنبه

خداحافظ

رفتى
     بدون ِ خداحافظى
     اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
           «دلى از سنگ ببايد به سر ِ راه ِ فراق»

رفتى
          و حسرت ِ آن نيم نگاه ِ آخر بر دلم ماند
    اما دلم نشكست!
    چون می‌دانستم
        «روى ار به روى ما نكنى حكم از آن تُست»

رفتى
   و سراغم را هم نگرفتى!
   اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
       «نه عجب كه خوبرویان بكنند بى‌وفایی»

می‌دانی از چه دلم شكست؟
از اين‌كه وقتى مي‌رفتى باران می‌بارید!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت
   بدون آنكه ببينى
   بدون ِ آنكه كسى ببيند
      خاك ِ راهت را سرمه‌ی چشمانم كنم
      اما اشك ِ آسمان رد ِ پایت را شست و رفت!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت
    بوی بودنت را در آغوش مي‌گيرم
    باران آن را هم شست و رفت

حالا من مانده‌ام و
            کاسه‌ی آبى كه آورده بودم پشت ِ پایت بريزم!

پشت درياها

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشهء عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:

دور بايد شد، دور.
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشهء انگور نبود.
هيچ آيينهء تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چالهء آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.

همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است،
كه به فوارهء هوش بشري مي‌نگرد.
دست هر كودك ده‌سالهء شهر، شاخهء معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس ترا مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازهء چشمان سحر خيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت.

سه‌شنبه

گاهی دلم برای دلم تنگ می شود

گاهی دلم برای دلم تنگ می شود

این قصه ، غصه ای ست ، که دل سنگ می شود

با ما طریق وفا رسم گرکنی چه زیان

این راه دلبرانه از چه مهیا نمی شود

من کشته کشاکش گیسوت گشته ام

گر می کشی به ناز، ترحم چه می شود؟!

ای کاش آرزوی دلم باغ سیب بود

گفتی که آرزو برای جوان ، عیب می شود!

عاشق همیشه خمیده دل و سینه سوخته است

این است آن نشان که هویدا نمی شود

یارب دل "نسیم" از این فتنه ها گرفت

عشاق راه و رسم وفا را چه می شود؟

ای روحِ بیقرار،

خورشیدم وُ شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم وُ عقاب قبولم نمی کند
□ □ □
عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند
□ □ □
ای روحِ بیقرار، چه با طالعت گذشت؟

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
□ □ □
این، چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند
□ □ □
گفتم که با خیال، دلی خوش کنم، ولی

با این عطش، سراب قبولم نمی کند
□ □ □
بی سایه تر ز خویش، حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند

در گلستانه

دشت هایی چه فراخ
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه

چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند ...





دوشنبه

فرياد / از دفتر شعر "زمستان"

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل

واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ، گ
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

واي بر من، همچنان مي‌سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان

من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي، آيا هيچ سر بر مي‌كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟

سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي‌كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

----------
براي گوش كردن شعر